من به سرچشمه خورشید نه خود برده ام ره

من به سرچشمه خورشید نه خود برده ام ره

ذره ای بودم و عشق تو مرا بالا برد

خم ابروی تو و کف مینوی تو بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

اوت 15, 2015 at 9:13 ب.ظ. بیان دیدگاه

بردگی صاحبان قدرت

به قول بزرگی مردانی که مقام بزرگ دارند سه جانبه نوکرند: نوکر امیران و دولتی ها ، نوکر شهرت خود و نوکر شغل خود نتیجه این که هیچ وقت آزدای ندارند و حتی به آن فکر هم نمی توانند بکنند ، توقع آزاد اندیشی ، آزادگی از اینان بیهوده است! اینان جز به اسارت به چیزی نتوانند که بیاندیشند ، جالب این که خیلی ها بدنبال همین بردگی هستند و با یکدیگر به رقابت می پیردازند و از هیچ کوششی در این راه دریغ نمی کنند!

اوت 14, 2015 at 6:22 ب.ظ. بیان دیدگاه

مستی من ، بی خیالی تو

من مست و خمار وجود توام ،
تو اما مست و خمار جایی دگر،
سراپا وجودم  شعله ور است از آتش  ،
آتشی که وجودت هست نقطه آغازش

دسامبر 25, 2013 at 12:54 ب.ظ. بیان دیدگاه

لزوم تجدید نظر در زراعت و باغداری دهج

فرصتی پیش آمد تا تابستان سال جاری چند روزی را به شهر زادگاهم مسافرت کنم تا هم هوایی تازه و هم دیداری با اقوام و دوستان داشته و هم چند صباحی از دیار غربت و تنهایی ومشکلات آن رهایی یابم و در طبیعت پاک و زیبای موطن خود فارغ از همه مشکلات تهران آرامش روح وروان باز یابم و تجدید قوا کنم. آنچه باعث آزارم شددرختان خشک شده و پلاسیده ی بود که براثر خشکسالی و کم آبی به این درد گرفتارشده بودند، در هر مزرعه و باغی که قدم می گذاشتم جز رنجش خاطر چیزی نصیبم نمی شد وهمین  دیگ احساس درونم را به غلیان وا می داشت و به واکنش در مقابل طبیعت وادار می کرد تا آن را سرزنش و به بی رحمی متهم کنم که چرا اینگونه حاصل دسترنج کشاورزان و زارعان دست از همه جا کوتاه را به کام خشکسالی ریخته است .در دریای احساس غوطه می خوردم و نفرین می کردم ، آنچه بد وبیراه می دانستم نصیب طبیعت کردم و در این طریق کوتاهی نکردم  ، در درونم آن را محاکمه ومحکوم می کردم . موج این دریا ی سهمگین ویرانگرمرا به هر سویی که می خواست می کشاند و برده ای شده بودم  در دستان این ویرانگر روح و روان  و مرا به ناکجا آباد می برد، راه را بر جریان عقل و منطق بسته بود. چند صباحی وقت لازم بود تا به خودآمده  و اندیشه کنم . اکنون این عقل و منطق بود که حکم می راند و قضاوت های احساسی مرا یکی به یکی به آتش می کشید . منطق را که بکار گرفتم به مقایسه اکنون و دوران خردسالی و نوجوانی خود پرداختم. رشته افکار را به دست عقل سپردم وبر آن سوار شدم.

مقایسه ای کردم بین تعداد درختان دهج در دوران نوجوانی ام وشنیده هایم از پیران سرد و گرم چشیده روزگار با انچه اکنون شاهدش هستیم. یادم می آید تعداد درختان گردویی که در دهج بود به زحمت به اندازه تعداد انگشتان دستان و پاها می رسید،در زاردوئیه که بزرگترین مزرعه دهج هست هم به همین گونه بود. انواع درختان میوه نظیر زردآلو، آلوچه ، هلو وغیره هم به همین قرار بود ، تا جایی که کسانی که این میوه ها را داشتند به دیگرانی که نداشتند سوغات می دادند. مزارع به کشت گندم ، جو، سیب زمینی و غیره اختصاص داده می شد. تابستان که می شد خرمن های طلایی گندم در گوشه و کنار دهج و مزارع اطراف زیردرخشش نور خورشید جلوه و زیبایی خاصی به محیط می داد و شاهد ناظر را در عصرهای خنک تابستانی به وجد می آورد. شهریور که می شد خرمن های جو کارشان جلوه دادن به طبیعت و نوازش کردن چشم بود. در پائیزمزرعه های سیب زمینی بود که جنب و جوشی در میان مالکان ایجاد می کرد و البته در بین ما بچه ها و نوجوانان که بعد از برداشت محصول با کولیدن خاک مزرعه دانه های سیب زمینی به جا مانده را پیدا می کردیم و بعد کوره ی ا ز کلوخ درست می کردیم سپس آتشی در آن می افروختیم همین که کلوخ ها سفید می شد سیب ها را در آن می انداختیم و کوره را بر روی آن ها خراب می کردیم تا سیب پخته شود، بعد از دقایقی سیب های پخته شده و گاهی سوخته را نوش جان می کردیم به این می گفتیم کر( با کسره ک)، فکر نمی کنم نوجوانان امروزی دهج  چنین چیزی را متوجه شوندو بفهمند که من چه می گویم. مزرعه های نخود را فراموش نمی کنم که غربیه و آشنا را به خود جذب می کرد و البته آن نخودهای سبزریخته شده در آتش که خله خرمن( با کسره خ خله) نامیده می شد. مزیت خودکفایی و تولید از ویژگی های آن زمان بود.این ویژگی در زراعت قدیم دهج به آن ها تطابق با خشکسالی و کم آبی را آموخته بود.

به یاد می آورم در سال های نه چندان دور که کم آبی گریبان کشاورزان را گرفته بود بحث مشاوره ای  میان مرحوم پدر بزرگم و دیگر شرکای ملکی اش ،در مزرعه ترکان بر سرانتخاب اینکه آیا باغات را آبیاری کنند یا محصول گندم را، در گرفته بود هر کدام از مالکان نظری داشت ، مرحوم پدر بزرگم گفته بود در زمستان فرزندان و نوه هایم نان می خواهند نه زردآلو و گردو و من مزرعه گندم خود را آبیاری می کنم . این همان حس آینده نگری و خودکفایی بود که در پیران گذشته بود . آه از این حس نوستالژیک که اگر بخواهم ادامه دهم ورق ها می شود نوشت.

از زمانی که درختان گردومیوه های دیگر رقیبی شدند برای گندم و محصولات دیگرو ریشه به جای ریشه گندم و جو گذاشتند زمانه ی دیگر آغاز شد. نهال های گردو بود که در زمین های زراعی جا خوش می کرد والبته آب هم فراوان بود و زارعان روزگاران و خشکسالی های گذشته را فراموش کرده بودند. فراموش کرده و یا آموزش ندیده بودند ( قطعا همین گونه است) که گردو و درختان میوه آب فراوان نیاز دارند یا آن که سال های پر آبی باعث غفلت آن ها شده بود. رقیب بود که پیروز میدان شد زیرا زحمتی که برای گندم و محصولات زراعی لازم بود برای این رقیبان تازه  لازم نبود ،نهال را کاشتند و فقط آبیاری کردند و بعد تعداد دانه های گردو را به جای پیمانه های  گندم شمارش کردند.

اکنون عقل به یاری ام آمد و دریافتم که منطق خشکسالی و کم آبی خشکاندن و سوزاندن است ، در ذات آب و هوای مرکزی ایران نهفته است و از آن تفکیک شدنی نیست و به صورت دوره ای با شدت وضعف  در تاریخ کشاورزی این منطقه رخ داده است ، به عبارتی از آن گریزی نیست، حادثه ای که جزو رفتار طبیعی شرایط آب و هوایی هر منطقه  است . حوادث طبیعی فاقد قوه عقل و احساس هستند لذا نمی توان آن ها را به بی رحمی و دیو صفت بودن متهم کرد ، بلکه ریشه این بلای خشکسالی و اثرات آن را تا حدودی باید در رفتار خود ما انسان ها جستجو کرد نه در بطن حادثه ، زیرا اگر زارعان و باغداران روشی منطقی در انتخاب نوع محصول و کشت آن بکار می بردند خسارت ها بسیار کمتر بود از آنچه امروز شاهد هستیم . زمان زیادی لازم است تا محصولی مثل گردو بتواند جایگزین شود و البته بازهم خشکسالی دیگری از راه می رسد و هر آنچه کاشته شده از بین می برد.

برای خلاصی از این دور ویرانگر لازم است در انتخاب محصولات زراعی و باغی تجدید نظر اساسی شود ، محصولاتی انتخاب و کشت شوند که در گام اول با شرایط زیست محیطی سازگار باشند ،دوم  اینکه در افزایش در آمد مردم نقش موثری داشته باشند وسوم این که در صورت وقوع خطرات و حوادث طبیعی خسارت زیادی متحمل نشوند.مطالعه و ارزیابی محصولات مختلف و معرفی به زارعان بر عهده  ادارات و نهادهای مسئول است که به نظر دچار قحطی فکر شده اند.

در مطالعه ای که داشته ام و مقاله ای در همین زمینه در بابک زمین منتشر شده به نظرمی رسد دو محصول گل محمدی و زعفران شرایط ذکر شده در بالا را دارند.

زعفران گياهي است نيمه گرمسيري و در نقاطي که داراي زمستانهاي ملايم و تابستان گرم و خشک باشد بخوبي مي رويد. دوران رشد آن پائیز ، زمستان و بهار است که در این ایام به هوای مناسب نیاز دارد.معممولا آبیاری در زمان رشد محصول لازم است ، زمانی که کشت و برداشت محصولات دیگر ا نجام نمی شود.

گل محمدی ( رز)گیاهی که نسبت به شرایط خشکی سازگار است و در زمان رشد هر 15 الی 20روز و وبعد از برداشت هر 30 روز یکبارنیاز به آبیاری دارد.

زمان و شرایط آبیاری این دومحصول به گونه ای است که  می توان در زمانی که این دو محصول نیاز به آب ندارند محصولات دیگری که زمان  رشدشان در تابستان  را کشت کرد.

اگر مطالعات تخصصی انجام بگیرد ومشخص شود که شرایط به عمل آوری این دو گیاه در دهج مناسب است باعث تحول در اقتصاد کشاورزی نه تنها دهج که سایر روستاهاو مزارع شهربابک خواهد شد. اگرچه این مطالعه بر عهده نهادها و سازمانهایی است  که در این رابطه مسئول هستند  ،ولی خود مردم دهج باید گام بردارند و از تجارب و مطالعات مناطقی که این گونه های گیاهی درآن ها کشت و برداشت می شود استفاده کنند و به سازمان های دولتی و بوروکراسی کرخت و مفلوج آن ها دل نبندند. لاله زار کرمان، که بی اغراق اسانس گل بی نظیری را تولید می کند، می تواند سرمشق مردم دهج و سایر شهرها و روستاهای شهربابک باشد 

دسامبر 3, 2013 at 7:34 ب.ظ. بیان دیدگاه

تمام من

تمام من
جوانی،
سال های خروش،خشم،عصیان،
سال های بعد ،
نالش و نالیدن،
سال های بعد،
سکوت محض،تسلیم ،پذیرش،
سالی بعد،
مرگ،
شاید آغازی دیگر.

نوامبر 29, 2013 at 8:08 ب.ظ. بیان دیدگاه

هیس!

حاکم است هیولای تاریکی بر اطاقم،
اطاق خوابم،
سیاهی آمیخته است باغم،
سایه اش سنگینی می کند بر بالینم،
بالینم،
همسفر رویاهایم ،
مونس بی همتایم،
ناظر شب های خوش و ناخوشم،
پذیرای شوری اشک هایم،
ضجه ها می زند در گریان بودنم،
قهقهه ها می زند هنگام شادان بودنم،
***
موج سکوت حاکم است بر رختخواب،
تنش را با تنم آلوده کرده است،
وبوی ناخوشش دم کرده در اطاقم،
         ***
صدایی می شنوم در این سکوت بی پایان شب وحشت آور،
صدای پایی آرام،
صدای تیک تاک قلبی از جاکنده شده،
نزدیک شدن جریان گرمی بر گونه ها،
سنگینی جسمی بر قلب،
ریزش درازای مو بر پیشانی ،
پیچش عطر یاس در دهلیز بینی،
گرمای لذت بخشی بر لب،
ترس راه برنفس بندد،
گویی تهی می شود قالب تن،
سخت می شوم همانند سنگ ،
چشمانی در نگاهم فرود می آید،
ندایی خفیف  ز درونم پر می کشد،
آه، تویی ، سال هاست
که،
منتظرم.
انگشت اشاره بر بینی لنگر می اندازد،
هیس!

نوامبر 28, 2013 at 6:30 ب.ظ. بیان دیدگاه

شاید

پس آن کوه بلند،

زیر آن ابر تیره رنگ،

شاید،

رنگ آسمان آبی باشد،

آبادی باشد خفته بر تن خاک،

آدم هاش از جنس بلور،

سایه ای نباشد ز پی ،

شاد و خرم بی نیاز،

غوطه ور در دریای عشق،

آب شان از چشمه ی حیات کوهسار،

خانه ها یک شکل ، یک رنگ،

کوچه ها سرشار از بوی رز،

گاوها سر به چرا به چمنزار،

گوسفندها در بیشه زار ،

نیست گرگی یا که روباهی دغل ،

شب نه شب که روز،

همه در آرام و قرار،

سفره ها رنگا رنگ،

دل ها یکرنگ،

همه خوش بخت،

آری،

شاید.

نوامبر 27, 2013 at 6:22 ب.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


تقویم میلادی

سپتامبر 2016
M T W T F S S
« اوت    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  

بایگانی

RSS مطالب به روز شده وبلاگها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

صفحه‌ها

  • 31,100 بار

web tracker

برای مشترک شدن در این وب‌نوشت از راه رایانامه و دریافت آگاه‌سازی درباره‌ی نوشته‌های تازه، رایانشانی خود را وارد نمایید.

به 291 مشترک دیگر بپیوندید


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: